تبليغاتX
... بــي ســـر و تــه - و چه رویاهایی ... که تبه گشت و گذشت

و چه رویاهایی ... که تبه گشت و گذشت

نوشتن از حال و روز بد از رسم های نانوشته وبلاگستان است؛ مثلاً هر موقع حرفی برای گفتن نبود و مدت مدیدی از آپ شدن وبلاگ گذشته بود بنویسید حالم به شدت خراب و گرفته است، آه زندگی، یکی نیست به داد ما برسه و...

حالا پاییز هم مزید بر علت شده و خب گریزی نیست از این وضع، مخصوصاً ایندفعه موضوع ناموسی و عشق و عاشقی می شود و طرف با لحظه ای فکر به تمام لگدهای عاطفی که در زندگی خورده تا سه ماه پاییز به راحتی می تواند روزانه وبلاگ آپ کند.

علاوه بر این عجیب با کلاس است این حال خراب و گرفته، یک جورهایی حس هم ذات پنداری برخی دوستان را بر می انگیزد و اصلاً می شود از آن به عنوان ترفندی برای مراوده با آنهایی بهره برد که در روزهای عادی فقط مثل طاووس نگاهت می کنند آنهم از نوع طلبکارش، سلام و اینها باشد برای خودشان.

دلتان بخواهد یا نخواهد همه موارد بالا را هم تجربه کردم ولی این بار نوع جدیدی از خرابی احوال سراغ حقیر را گرفته که هر چه فکر می کنم با گذشته فرق دارد و مربوط به این چند روز و هفته و ماه نیست لااقل، یکجور سندروم شده لامصب. دلیلش را هم می دانم و هم نه، نمی دانم شاید دلیلش به بی ایمانی برگردد، شاید کمبود یا عدم توکل، شاید عبادت از سر تکلیف و اجبار، شاید همه و شاید هیچ کدام؛ علی الحساب با خاک انداز و کاردک و اینطور چیزها جمعمان می کنند و اینور آنور می برند. ولی بی خیال، گمانم همان کلاس گذاشتن اعتبار بیشتری دارد، اینطوری کمتر یقه دیگران را می گیرم و لاقل مقصر را بیرون جست و جو نمی کنم. اصلاً اشتباه شد. حرفم را پس می گیرم، همه چیز خوب و عالی است حتی حال من...

 دل من مي سوزد ،

      كه قناريها را پر بستند

                        كه پر پاك پرستوها را بشكستند


!! نوشته شده توسط مجتبی | 1:17 |

RSS