به آن نگاري كه ممكن است روزي دل ما را ببرد ... (1)
آهاي ! با توام ! آره بابا چرا تعجب مي كني ؟!
اين اولين نامه رسمي و علنيه كه واست مي نويسم.
ببين راستش رو بخواي هر چي تو وبلاگ هاي دوست و آشنا و غريبه مي گردم مي بينم دارن با يه كسايي حرف مي زنن كه اصلاً هويتشون معلوم نيست. خب واقعيتش آدم هزار تا فكر مربوط و نامربوط مي كنه در موردشون. حالا من از الان مشخص مي كنم با كيم تا واسم حرف در نيارن. ضمن اينكه حواست باشه اين سلسله نامه ها تفسيريه بر اين سخن حكيمانه : " نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد"
اين رو بدون كه اگه تونستي دل من رو ببري ( به طور مشروط البته ) حتماً خيلي خوش شانس و زرنگ بودي. منت نمي گذارم به سرت ها ولي اگر بدوني كه ايام ولنتاين و بقيه روزا چه كساني چه چيزهايي براي پيشكش مي آوردن و من رد مي كردم. چون به اون جمله اعتقاد داشتم. پس خيلي قدر خودتو بدون. علي الحساب اين رو داشته باش تا در نامه هاي بعدي برات نكات مهم تري رو تبيين كنم تا همچنان در نظر ما جايگاهي داشته باشي ...
فعلاً خوش حال باش !
اين نامه ها حالا حالا ها ادامه دارد...
