تبليغاتX
... بــي ســـر و تــه

... بــي ســـر و تــه

طریق رفتن از مجنون طلب کن شهر لیلی را ... که ملک عشق را عاقل نداند راه منزلها

 

چند بار قرار گذاشتم كه حرفي راجع به حال و روزم اينجا ننويسم اما واقعاً كار سختيه ،

هي به خودم مي گم اصلاً دونستن ديگران از اين مسائل لزومي داره آيا ؟

ولي فعلاً يه عادت شده كه پريدنش هم سبب مرضه ؛

اينجا داره نقش تخته سفيد تو اتاقم رو بازي مي كنه كه خيلي وقته بي كار مونده.

***

 دارم لحظه شماري مي كنم برسه اون زماني كه درباره سال به شدت عجيب 87 بنويسم.

 ترم قبل مگه تموم شده بچه ها زنگ زدن ميگن كلاسا شروع شده كجايي پس ؟ جدي كجام اين ايام؟ سر در نمي آرم. حس مي كنم هيچ وقت اندازه الان محتاج عوض شدن سال نبودم، به گمونم خيلي چيزا عوض مي شه يعني اميدوارم كه بشه.

 راستي دلم به شدت جنوب مي خواد ؛ 5  6 سال ميشه نرفتم اونورا يعني نخوندن كه برم ، از شروع جنگ آمريكا – عراق تا به الان حساب كن ديگه ، پارسال هم همين چيزا رو گفتم و اتفاقي نيفتاد .  

اما از اونور ميونه ام با امام رضا نسبت به قبل بهتر شده گويا؛ بابا ميگه خدا بخواد سال تحويل واسه دومين سال متوالي مشهديم !

 ***

راستي شده از يه سري آدما بخواي عبور كني، يا مثلاً نبينيشون بعد دائم جلوت سبز بشن ؟

من از هيچ كس دلخور نمي شم . فقط اگر كسي رو خوب نشناخته باشم و يه رفتاري برخلاف اون چيزي كه انتظار داشتم ازش ببينم،  اونوقته كه  از دست خودم شاكي مي شم نه اون ...

واسه همين هم اتفاقات اطرافم واسم هيجان انگيز نيست اصلاً چون همشون رو قبلاً يه جورايي تو حسابام ديدم !

پس اگه رفتارم با كسي تغيير كرده بازم مشكل از منه ؛‌

علي الحساب ياد هم باشيم ...

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 22:32 روز
راجع به :
لینک بازی



 

مقيدان عشق تو از ذكر غير خاموشند

                                 به خاطري كه تويي ديگران فراموشند

هزار سال گذشت از حكايت مجنون 

                                       هنوز مردم صحرا نشين سيه پوشند

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 13:2 روز
راجع به :
لینک بازی



 

11 تاي قبلي همگي به دلايل عمدتاً فابل فهم خاصه به تكرار افتادن ماجرا از هم گسست اما آخري را به جرأت مي گويم كه جز اجنبي كسي تقصير كار نبود. يعني راستش را بخواهيد آن وقت ها اصلاً اين غول پليد و دست نشانده ولنتاين داخل تهاجم حساب نمي شد كه ! 

همه اينها دست پخت اينترنت و موبايل و بي بي سي پرشن نامرد است كه اتحاد موجود ما بين جوان هاي ما را از بين مي برند ...

  


 از اين جا به بعد با هم آن تويي هستم كه نمي دانم بالاخره اينترنت ياد گرفتي تا اينجا را بخواني يا نه !؟ ( معتاد علم شيطان بود حيوونكي‌)

الهي مثل قديما فداي تو بشوم گلم، اگر بداني اين يك ساله كه نيستي بر من چه ها كه نرفته و براي پر كردن جاي خالي ات با يكي بهتر از تو به چه كساني رو نيانداخته ام؛

هر وقت در غار تنهايي خودم به آن موضوع پيش پا افتاده فكر مي كنم، هي افسوس وجودم را پر و خالي مي كند؛‌

باور كن 3  4 روز ارزش اين جدايي را نداشت و چه بسا سپندارمذگان حال بيشتري مي داد تا آن ولنتاين خدا نشناس؛‌

باور كن مي دانم 14 فوريه پارسال سراسر منتظر بودي اما دريغ از يك Miss Call  خشك و خالي از من، ولی بپذير كه خواستم در روزهاي آتي سورپرايزت كنم اساسي؛

با همه اينها اميدوارم آن كسي كه جاي مرا نزد تو پر كرده‌( گرچه من نمي شود ) امسال تلافي پارسال  را هم در بياورد ...

 ولنتاين آمد و بردش ز پيشم *** و من مبهوت تنهايي خويشم

  


اما از اينجاي ماجرا دوباره با شماي خواننده ام،‌ به نظر شما امسال هم براي سيزدهمي به رسم سپندارمذگان جامه عمل بپوشانم يا كه همين فردا يكي از همين خرس هاي قرمز + ... ( زياد گفتني نيست ) تهيه كنم و به محل مزبور رهسپار شوم‌؟

( با وجود 12 سابقه ارتكاب ناموفق، هنوز انگشت به دهان اين رسوم سوسولي جديدم )

 

ولنتاين آمد و پولام فنا شد *** تهاجم وارد فرهنگ ما شد

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 1:6 روز
راجع به :
لینک بازی



 

باور كن كه 2  3 روز است قصد كرده ام چیز ديگري بنويسم اما مگر مهلت مي دهد اين اجل هاي يكباره !

جمعه بود 11 ارديبهشت 83 ، خبر دادند گل آقا را ؛

نمي دانم چند شنبه 11 مهرماه 85 بود كه گفتند عمران صلاحي نيز ؛

دوسال ديگر گذشت، اين بار چهار شنبه است و حالم طور ديگري گرفته شده، دليلش را هم جستجو كردم اما تا به حال كه هيچ .

نمي دانم اما گمانم خالق حسني هم مثل خودش تك و تنها بود، خيلي هم !

راستي چه سريست كه اينها كه نام بردم هيچ كدام هفتاد سالگي را تجربه نكردند ؟

62 و 60 و 67

گفته بودم كه فقط اعداد برايمان مي مانند ...

آخ كه چقدر دوست داشتم براي يك بار هم كه شده خنده اش را ببينم .

از يك چيز ديگر هم افسوس خوردم، يك نگاه سردستي به اطرافتان بياندازيد، فقط همين ، مملو است از آدمهاي تو خالي ، كم وزن ، مشهور و بدبختانه تر الگو ؛ حالا برويد توي خيابان و راجع به "جواهر ساز" ( لقبي كه گل آقا به استاد احترامي داده بود ) از مردم سؤال كنيد. بدون شك نمي شناسند ، بعدش اين شعر را برايشان بخوانيد:

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

به گمانم كسي نيست كه نشناسدش ...

احترامي و صلاحي براي گل آقا نوشتند، احترامي براي صلاحي نوشت ، حالا همه جمع شويد تا براي احترامي بنويسيد بلكه ...

حالا ديگر باباي حسني تنها نيست، مطمئن باش !

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 20:31 روز
راجع به :
لینک بازی



 

بخشي از برنامه گفت گو محور سي سال، سي مجموعه ؛

 

مجري – كارشناس : استاد فريدون جيراني

مهمانان : محمدرضا گلزار – مهناز افشار

 ( اين همان بخشي از برنامه مذكور است كه به مرور خاطرات مهمانان در بهمن 57 مي پردازد )

 جيراني : آقاي گلزار ، خانم افشار عزيز ؛ من هميشه اين سوال رو از مهموناي برنامه مي پرسم كه بهمن سال 57 كجا بوديد ؟ چيكار مي كرديد ؟ مثلاً 11  و  12 يا 21  و  22 بهمن  ؟

گلزار: مهناز جان شما دوست داريد اول !؟

افشار: نه گلم اين حرفا كدومه من و تو نداريم كه .

كــــــــــــــــات !

 كارگردان: آقاي گلزار عزيز، شرمنده اينو ميگما ولي خواهشاً يه كم سعي كنيد رفاقت ها و خاطراتتون رو جلوي دوربين مميزي شده مطرح كنيد كه خداي نكرده نكشنمون پايين از آنتن. اين تكه آخر رو هم از اول ميريم .

ضبـــــط ميشه ...

 گلزار: عرض به حضور با سعادت شما كه آقاي جيراني اون سالهاي منتهي به انقلاب شكوهمند اسلامي و خاصه روزهاي ماه دي و بهمن 57 واقعاً همش خاطره است، يعني مثل يه راش مي مونه كه شما نتوني 1 دقيقه هم ازش در بياري همش مفيده و كارساز ، حكايت اون روزا هم همينه . حالا گمونم خانم افشار هم صحه مي گذارن به حرفاي حقير كه واقعاً يه خاطره پيدا كردن و گفتنش خيلي سخته

(افشار سر تكون ميده هي ، زاويه چشماش هم از زير به بالاست حدود 37 درجه )

اما حالا كه اين سوال رو پرسيديد من به جاست كه يه خاطره بگم كه خانم افشار هم توش حضور داشتن. خب طبيعيه مثه باقي هم سن و سالهام زمان انقلاب سن زيادي نداشتم و نداشتيم و طبعاً همونطور كه شما هم خوب مي دونيد براي جابجايي اعلاميه و سخنان حضرت امام (ره) و ... از ماها استفاده مي شد چون رژيم منحوس پهلوي كاري به بچه ها نداشت و خب اين كار رو براي مبارزين آسون تر مي كرد ، حالا، آشنايي من و خانم افشار هم بر مي گرده به همون زمانا كه توي يه محله زندگي مي كرديم و خب چون سن و سالمون هم زياد نبود همبازي هم بوديم .

( خنده گلزار و افشار همراه با سرخ شدگي حاصل از حيا‌)

حتي يادمه توي گاراژ منزل ما يه اتاق متروكه مربوط به مستخدم سابق وجود داشت كه تبديل شده بود به خونه ما ( من و خانم افشار) و خب در طي روز و حتي شب اوقات زيادي رو با هم مي گذرونديم . پدر و مادرهامون هم خوشبختانه خيلي باز و امروزي فكر مي كردن و واسه پيشرفت ما مانع تراشي نمي كردند . يادمه يكي از تفريح هاي ما وقتاي تظاهرات اين بود كه مي رفتيم سمج مي شديم به بابا مامانمون كه يالا بريم تظاهرات كه البته اونا هم خدشون مي رفتن اما خب گهگداري جريان زندگي اين فرصت رو از اونا مي گرفت. و خب توي تظاهرات من روي دوش پدرم و خانم افشار هم روي دوش پدرشون شعار مي داديم كه گمون كنم اگر همين اندك هم از ما پذيرفته بشه باعث افتخاره كه سهمي در اين نهضت عظيم داشتيم ....

( افشار همچنان نگاه مي كند و مي خندد )

جيراني: خب ديگه وقت برنامه رو به اتمامه، باعث مباهات ماست كه در سرزميني زندگي مي كنيم كه سوپراستارهاي سينماش از همان دوران طفوليت همراه با موج مردم به دنبال تحقق جمهوري اسلامي بودن و در برچيدن ريشه هاي فاسد درخت كمونيسم و امپرياليسم سهم به سزايي ايفا كردن، من افتخار مي كنم شما هم گمان مي كنم غير از اين نباشه ، خدا نگهدارتون ...

 

( اين همان برنامه ايست كه علي نصيريان و جمشيد مشايخي و ... از سوابق مبارزاتي خود در براندازي رژيم پهلوي مي گويند )

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 0:55 روز
راجع به :
لینک بازی



 

از وقتي به ياد دارم و شايد كمي قبل آن بازي با اعداد ، تاريخ ، شماره شناسنامه ها ، ساعت وقوع حوادث گوناگون(!) و ... جزء لاينفك زندگي ام به شمار مي رفته و البته دوست داشتني. هر عدد حداقل يك تصوير به ياد ماندني برايم داشته، اما اغلب براي من، چون معمولاً در اين زمينه همراه و هم صحبتي نداشته ام و گه گاه مورد تمسخر برخي كم خرد قرار گرفتم كه ...

امروز داشتم به چندتا از اين تاريخ ها فكر مي كردم؛

1 ادريبهشت 79 / ساعت 1 بعدازظهر

12 خرداد

22 خرداد خيلي قديم

.

.

.

.

.

15 بهمن 1384

 

جالب اينكه اکثراْ ناخوشايند و غم انگيزند اما ناگزيرم از به ياد آوردنشان و در به خاطر سپردنشان هم هيچ دخالتي نداشته و ندارم.

فقط اين اعداد برايم مانده از آن همه واقعه رنگارنگ ( اغلب سياه و سفيد ) + يه دنيا خاطره كه به اعداد زنجير شده اند.

تنها اعداد هستند كه مي مانند...

 

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 21:28 روز
راجع به :
لینک بازی



 

از اينكه 46 هفته از امسال هم گذشته مي توان فهميد كه فقط 6   7 هفته به پايان سال زمان باقي است. هر روز بي بركت تر از ديروز...

 

جلسه اي بوديم در خدمت سران اصلاحات و طي بيانيه اي خواستار شديم تا سيد تكليف را حالا حالاها روشن نكند و جماعت را در كف حضور و يا (زبان برخي لال) عدم حضورش باقي گذارد بلكه اين نشاط سياسي كه پس از اصطيزاه دكتر كردان رو به افول گذارده بود همچنان جريان داشته باشد، حالا خواستند پند بگيرند نخواستند بيايند وسط تا ببينيم مردم چگونه پشتشان خواهند ايستاد !

 

نكته بعدي اين كه شكر خدا و به لطف دوستان 60 مذكور در پست قبل در مسير بهبودي قرار گرفته اما امتحانات پايان ترم همچنان به قوت خودشان باقي هستند هر چند يك تنه.

 

از من به شما نصيحت در دام 360 نيافتيد كه خروج از آن تنها يك راه غير قابل بيان دارد. لذاست كه برخي عنوان مي كنند خطر اين مرض از چت هم بالاتر بوده و مانند تمامي پديده هاي سابق بر اين جوانان اين مرز و بوم را تهديد مي كند.

 

راستي اين روزها از خودم مي پرسم به كدامين گناه ناچاريم فستيوال بي سليقگي و كم كاري را در جعبه جادو به نظاره بنشينيم؟ اغلب وقتي از چند دقيقه بيشتر پاي هنرآفريني دوستان مي نشينم از ترس اينكه خداي نكرده بلايي سر خود و يا اطرافيان بياورم سريعاً محل را ترك مي كنم. واقعاً همه اينها براي انقلاب ؟

 

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 23:27 روز
راجع به :
لینک بازی



 

اين روزها همه 90 شان را از خدا طلب مي كنند من 60 ام را !

رفتم به دوستي ناز 60 نشان دهم، خدا چنان زد روي  60 ام طوري كه تا اطلاع ثانوي از تايپ بيش از 3 خط و چت معذورم ...

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 1:31 روز
راجع به :
لینک بازی



 

شبي از شب هاي امتحان به علت كم خوابي مفرط، بلا نسبت شما شاعر شدم و به مناسبت هفته جهاني كودك شعري در ژانر ايشان سرودم كه خب ...

 

زليخا بدجور پي ديگرونه

طوري كه حتي پوتي* هم مي دونه

يواشگي خودش رو جور مي كنه

تا بتونه يوزارسيفو تور* كنه

البته خوب نيست كه بگيم رشتيه

اما به چشم خواهري مشتيه

زليخا از وقتي كه عاشق شده

پوتي واسش تمثال يك ملحده*

يه شب كه عشقش حسابي خطر كرد

رفت تو اتاق يوزارسيفو خبر كرد

فك كر مي تونه همه رو خر كنه

پوتي فارو از زندگيش در كنه

اما خدا خيلي كارش درسته

اينو نگم شعرم به گل نشسته

هم چي كه خواست زليخا نوبر* كنه

يوسفُ از پيش خدا دور كنه

يه پيك اومد تا كه درا وا بشه

يوزارسيف از شر خانم رها شه

باقي ماجرا كه خب روشنه

يه زندوني ، نبود يك روزنه

اون مرد حالا پيش همه عزيزه

يه مصر داره به پاش گندم مي ريزه

آمن هتب نشون دادش كه مرده

آمون پرستي كرده اونو برده

آخن آتون اسم جديد اونه

يه كم تو مايه ي آلن دلونه*

اون خانمه اين روزا خيلي پيره

يوسف نياد قطع يقين مي ميره

آخه از اونجايي كه اون يه مرده

رفته تا مصرُ خيلي خوب بگرده

دونستني هام تا همين جا بسه

خدا نگهدار فرج* جون باشه !

 

شما كه غريبه نيستيد در ابتدا خواستم براي كوچولوهاي نازنين لغات ستاره دار را معني كنم اما بيشتر كه فكر كردم ديدم اين روزها آنها ما را تربيت مي كنند نه ...

اما بدون تعارف هركدام از دوستان حس كردند كه نياز به توضيح بيشتر در مورد واژه هاي ستاره دار دارند بنده در خدمتم بي رو در بايستي !

 





نویسنده : مجتبی ; ساعت 1:30 روز
راجع به :
لینک بازی