شنبه :
شمع شدي، شعله شدي، سوختي، خاك تو سرت هيچي نياموختي ! (به چند روايت)
روزت مبارك ...
يك شنبه :
براي رسيدن به هدف مقدسي كه در دل داري، گمان مي كنم راهي نباشد جز اينكه از "من" بگذري (خود اين جمله هم سرشار از من بود! )
دوشنبه :
از ساعاتي پيش تا به حال سرشار از اميدم به آينده. اگر بدوني كه خدا چه چيزا گفت بهم !؟
سه شنبه :

چهارشنبه :
يواش يواش رفقاي اونور آب بر اينور آبي ها غلبه مي كنند ...
پنج شنبه :
از ديشب تا به حال بدجور هوس كرده ام زمان 20 سال و خرده اي برگردد و بدون اشكال گرفتن ديگران يك دل سير گريه كنم اما ...
يك شنبه :
23 قسمت رفته و ما فقط " همّت به " ديديم و بس ؛
اميدوارم موقع " همّ بها " پيچانده نشويم ...
دوشنبه :
چنانچه در هر متر مربع از فضاي شهري كمتر از 2 پليس ( ترجيحاً با باتوم ) مشاهده نموديد ، مديونيد اگر مراتب را به اطلاع 197 نرسانيد ...
سه شنبه :
چند عدد زليخا(!) مي شناسم كه اگر دعا نكنيد بانگ رسوايي شان گوش شما را هم نوازش خواهد داد.
چهارشنبه :
در باب خلاقيت يكي از شبكه هاي راديويي موسوم همين بس كه نام برنامه عصرش با شبكه راديويي ديگري در همين حوالي يكي است ( دومي اول دست به كار شده بنده خدا ! )
پنج شنبه :
فردا سومين سالگرد سقوط سي 130 است و از آن هشتاد و خرده اي شهيد تو فقط عليرضا افشار را مي شناسي !
فكر كردن به مهمترين دغدقه هر كس در در يك برش زماني خاص فرجامي جز سردرد ندارد. اما نبايد از نتايج تلنگر گونه اش گذشت. اغلب محدوديت هاي زندگي آدمي را وادار به رويارويي با چنين مسائلي مي كند. امشب هم به ناچار سرم درد كه نه اما به شدت مشغول است. از دختر بچه اي كه هنوز سنش دو رقمي نشده مي پرسي "اسمت چيه؟": دم دستي ترين جواب شايد اين باشد ؛ مريم، زهرا، زينب، نيلوفر و... . ولي جوابش تنها اين بود:"هر كسي منو با يه اسم صدا مي كنه ! "
نمي دانم مقايسه منتهي الامال آدمهاي گوناگون كار درستي هست يا نه، اما مي دانم آشفتگي حالي كه با خود به همراه دارد كارگشاست. حالا شايد الان داري با خودت مي گويي اين كه چيزي نيست اخوي، من كيس هايي برايت بياورم كه ...
كيس هاي شما را بخشيدم به خودتان همين يكي را درياب باقي پيشكش ؛
حالا هي برو عقب سوژه بگرد !
راستي خيلي ها را مي شناسم اطرافم كه بدون اين دغدقه هاي ساده، در بزرگسالي با عقده هاي جالبي رو به رو بوده اند. پس وقتي اين دخترك كه قرار است از اينجا كه نه از دو سه سال پيش تنها پدر .... اش را ببيند، فرداهايش چه رنگي خواهند بود؟
حس مي كنم سرم رو به درد گرفتن رفته ...
دلم مي خواهد يكبار از افق ديد آدمها هم بنويسم كه به شدت از نداشتن آن رنج مي برند بعضي ؛
چي مي شه كه آدم ساعت 2 و نيم صبح بعد دو هفته دلش بخواد بنويسه از يه عالمه چيز ؟! از كدومش مثلاً ؟
از يه عالمه رفقاي دوران دبيرستان كه يكي يكي دارن زنده مي شن و جلسه هامون پا مي گيره (لذتش نگفتنيه ! )
از رجعت به يه سري اصول دوست داشتني كه اگه يادم بره بد بلايي سرم مياد ، چند سالي كم محلي كردم چوبشو خوردم .
از محرم كه امسال كمتر با امتحاناي لعنتي دانشگاه مقارن شده اما خب كرمشون رو ميريزن ، يه عالمه طرح و نقشه دارم واسش ، كاش بشه !
از ارگونومي دكتر ابوالفضلي كه نمي دونم اگه اين ترم نداشتمش حال و روزم چطوري بود !؟
از يادآوري پارسال در چنين روزي ها ...
از ذكر معاصي كه خودش معصيته . اين روزا به يه دغدقه اساسي بدل شده . همين طور هموار شدن مسير واسه اينكه تو بيشتر گناه كني . اين رو هم اضافه كن كه صد بار اگر توبه شكستي باز آ . چه كانسپچوالي ميشه !
از فردا كه نه ، همين امروز دحو الارضه ، پارسال ياد گرفتمش تازه . مي گم روزا بالذات مقدسن يا نه قرار گرفتنشون تو يه مسير و زمان خاص به اونا جنبه تقديس مي بخشه . هر چي هست يكي از اون 4 روزيه كه روزه اش كلي جواب ميده ...
از آدمايي كه ميان و ميرن و نمي فهمم كي هستن ؟ واسه چي اومدن ؟ تا كي هستن ؟ اگه رفتن اتفاقي مي افته ؟ نمي اومدن چطور مي شد ؟
از كوتاهي افق ديد برخي پر مدعا .
از ثبت نام عمره كه معلوم نيست چي نوشتن واسه ما .
فعلاً خوابم گرفت ...
از پراكنده گويي لذت نمي برم اما خوشم نمي آد بدونم چي مي خوام بنويسم مگر در موارد خاص !
شب بخير ؛ ( هنوز 3 نشده )
