زنده ام ، نفس هم مي كشم ، اتفاق خاصي هم رخ نداده ، فقط مدتي است كه زبانم براي بيان خيلي چيزها بسته است ...
كلي از چيزهايي كه هيچ وقت فكرش رو نمي كردي با هم اتفاق ميافته ،
محال بود هر شب حداقل 2 ساعت توي دنياي مجازي گلچرخ نزني اما شد ؛
غير ممكن بود كه تعداد ساعتهاي خوابيدنت در طول روز يك رقمي باشه اما شد ؛
امكان نداشت به كسي يه قولي بدي و نتوني به قولت عمل كني اما بد جور شد ؛
عمراً اگه فكر مي كردي كه اطرافيانت با شوخيهات ناراحت ميشن اما شدن و تو فهميدي كه ...
خيلي چيزاي عجيب غريب داره اين چند روزه دور و اطرافت مي گذره كه هم جديد هستند هم خسته كننده و هم آموزنده .
روزها بي مزه شدند ، نه بي بركت شدند ، خدايا قديما بهتر بود ، فردا چه جوري مي خواد باشه ؟!
درود بر تخت جمشيد به پاس لياقتش در قرار گرفتن ميان جهيزيه عروس رئيس جمهور محترم ، مباركت باد !
يا
تخت جمشيد هم نشديم ...
فردا كه بياد درست 8 سال تمومه كه ارديبهشت ها هيچ رنگي واسم ندارن ؛
شايد درست ترش اينه كه خيلي تيره شروع ميشن ؛
نمي دونم :
خدا كساني رو كه دوست داره خيلي زود مي بره ؟
خدا كساني رو كه ما دوسشون داريم زود مي بره ؟
خدا كساني رو كه هم خودش دوست داره هم ما زود مي بره ؟
پس من چي ؟؟؟
