آب ، اروند ، فاو ، غواص ، آرپیجی ، ماه ، دشمن ،۱۳۶۴ ، آب ، مد ، غرق ، والفجر ۸ ، یا زهرا (س) ، کشتی پهلو گرفته ، معجزه ،۲۱ بهمن ، ایمان ، آب ؛
هی بیایید کنفرانس بگذارید که آقا نمی دونید ما واسه آب بسم ا... خوندیم اینطوری شد ، قرآن خوندیم اونطوری شد و هی تقلا کنید که من اول کشف کردم.
بعد هی اومدن دو دو تا چهار تا کردن که اگر آب با سرعت X و با دبی Y در راستای فلان بره ، اونوقت اصلاً امکان داره که اینهمه آدم از این امواج رد بشن و کر و کورهای اجنبی چیزی نفهمن ؟
حدوداً که نه دقیقاً 22 سال و چند ساعت پیش یه سری بچه مومن با ذکر اونایی که از همه چی بیشتر دوسشون داشتن آب رو همراه خودشون کردن ؛
گفتند آب ؛ مگه تو مهریه مادر سادات نیستی ؟! پس به خود بی بی ....
اینجور جاها آدم معنی حرفهای پیامبر رو یه نمه می فهمه که اهل بیتش رو به کشتی تشبیه کرد که هر کسی بهش متوسل شد نجات پیدا کرد و هر کی .....
راستی تا حالا فکر کردی که چند تا از حوادث عظیم عالم یه ارتباطی با آب داشته ؟!
نمی دونم ، داشتم فکر می کردم 22 بهمن خدا بیشتر به ما عنایت داشته یا 21 بهمن ؟!
نتونستم جواب بدم !
یا زهرا (س) ...
چقدر مهمه که آدم موتور نداشته باشه که بتونه بره بلیط جشنواره بخره و توی سینما با گوشی آخرین مدلش برای این و اون ...... بفرسته یا .... بیاد ؟
یا اصلاً اگه اهل فیلمهای روز نباشی و از موسیقی و ترانه خوشت نیاد و هیچ واست مهم نباشه که ماشینهای آخرین سیستم چه شکلی هستند ؛ باید چیکار کنی ؟
تازه اگه لباسهایی که می پوشی و اینکه قدیمی ان و کهنه و ست شدن یا نه اهمیتش برات از نتیجه مسابقه کریستال پالاس و ختافه کمتر باشه اونوقت تکلیف چیه ؟

از اشیاء دور و برمون همه چی می خواهیم غیر از کارکرد اصلی شون ، گوشی موبایل ؛ خونه ؛ ماشین ؛ زبان ؛ لباس ؛ ساعت ؛ فرش ؛ میز و صندلی و هزار چیز بی ربط دیگه .
از قید و بندهایی که واسه خودمون درست کردیم و داریم توش دست و پا می زنیم زجر می کشم . بعضی هاشون رو درست کردیم برای اینکه عقده های شخصیتی مون رو بپوشونه و برخی رو هم هنوز نمی دونیم واسه چی هستن اما اگه نباشن اتفاق ناگواری میافته لابد !
آنها خیلی انسانهای بامرامی هستند و از هیچ چیز برای رفقای خود دریغ نمی کنند حتی آنتن رسانه ملی . تازه آنها هوای خودشان را هم به ترتیب از بالا به پایین دارند خیلی !
کلاً آنها یکی یک دانه هستند و دنیا مثلشان را ندارد .
افسوس که مخاطبان ایشان ....
زیاده گویی کردم ؛ بگذریم
در ضمن پایان موفقیت آمیز پروژه ترجمان مقاله ام را به پیشگاه خودم و تمامی کسانی که در طول این 2 ماه به تشویق اینجانب همت گماریدند شدیداً تبریک و شادباش عرض می کنم .
يه ترم ديگه هم تموم شد ...
يه تاسوعا و عاشوراي ديگه هم ...
يك سال ديگه از عمرمون هم ...
اما اينهمه گذشتن ها و تموم شدنها چه دستاوردي واسم داشته ؟ الان چقدر با قبل فرق كردم ؟ حس مي كنم بهتر نشدم ، حال و روزم اين رو نمي گه ؛
اين روز مرگي ها كي مي خواد تموم شه آخه ؟!
بگذريم ...
اين روزا بد جور دلم هواش رو كرده ، خيلي از اوقات رو باهم بوديم ...
همه بچه ها شمع روشن كرده بودند ... لباس مشكي تنش بود ... شنبه بود ... ته مجلس نشسته بوديم ... ديگه شمع خواستنش رو به زبون نياورد ... پيشوني بند يا سيد الشهدا ء اش رو يادم رفت بگم ... شام غريبان بود ... 3سال و نيم بيشتر نداشت ... هم سن و سال هاش مي تونستن بدوند و بازي كنند اما ... چند وقت بود آروم شده بود ... يواش مي زد به سينه اش ... بي قراري هاش خيلي كمتر شده بود ... دقيقاً 7 سال پيش بود ... گذشت ...
14 محرم ... اواخر شب بود ... خيلي بي قرار شده بود ... دائم مي خواست بريم بيرون از خونه ... بيرون رفتن به دلش موند ... موقع خواب : بابا ! چرا ناخنهاي من كبوده ؟ چرا من نمي تونم مثل بقيه راه برم ؟ ... آخه تو قلبت مريضه بابا جون ... بابا تو مريض نيستي ؟ ... نه عزيزم ...
بگو حسين جان خوبم كن ! ... از امام حسين بخواه تا خوبت كنه ...
حسين جان خوبم كن ...
ظهر فردا ... 5 شنبه .... اذان ظهر ... حسين جان خوبش كرد ...
ولي خيلي دلم واسش تنگه !
حسين جان ! ميشه منم خوب بشم ؟!
