تبليغاتX
بــي ســـر و تــه
بــي ســـر و تــه
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی ::: نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی
قالب وبلاگ

می پرسند چطوری؟

می گویم شکر خدا، خیلی خوبم.

اینکه چقدر باورشان می شود یا نمی شود را اصلن نمی دانم اما سعی می کنم لااقل با این دروغ که به خودم و آنها می گویم قدری بهتر شوم، فقط قدری و می شوم.

- رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین هم گفته تا 6 ماه دیگر دچار قحطی می شویم. یکی می گوید به شرایط شعب ابی طالب گرفتاریم و بلافاصله دیگری می گوید که عمرن و الان اوضاع خیبر و بدر را داریم.

قدر وقت بیشتری را که این ایام برای قیلم دیدن و کتاب خواندن دارم می دانم و کاش زمستان نبود که مسافرت هم پیشنهاد خوبی است برای این روزهایم.

- می خواهند خانه ی سینما را ببندند. می خواهند اینترنت را ببندند. می خواهند تنگه ی هرمز را ببندند.

بعد از 10 سال یکی از رفقای دبیرستانم را دیدم و با هم نهار خوردیم و کلی یاد گذشته کردیم. سال 84 مادر و برادرش را در یک تصادف از دست داده ولی شکر خدا روحیه ی خوبی داشت. حتی تصورش هم...

- دلار و ارز در پیامک ها فیلتر می شوند. سایتش هک می شود و با کتک بازداشت می شود دکتر خزعلی. آقای هسته ای را می فرستند هوا. منتقدین را رد صلاحیت می کنند.

از آلبوم تصمیم علی لهراسبی فقط سه ترک شنیدم. 2 تایش کار شادمهر و یکی هم از محسن یگانه است. دوستش خواهم داشت اگر 8 ترک دیگر هم شبیه این هایی که شنیدم باشند. تک آهنگی هم از بهنام صفوی شنیدم که غیر از ترانه همه چیزش فوق العاده بود، عشق بی نظیر!

- سردار علایی نامه می نویسد و کفتار پیر می شود. مرتضی حیدری از خارج خط و نشان می کشد. بازیگر سریال مختار با یک مرد خارجی دست می دهد و بلوایی راه می افتد.

فکرم به شدت مشغول است و کمتر حرف می زنم. حتی مثل قبل خوب نمی شنوم و حواسم نیست. دائم محاسبه و پیش بینی و نقشه و طرح و اینها. اصلن شاید برای همین پیش بینی هایم باشد که خیلی کم سورپرایز می شوم، شاید هم نه مشکل از جای دیگری باشد.

در مجموع اگر باز هم بپرسند "چطوری؟" محکم تر می گویم که خیلی خوبم، شکر خدا.


برچسب‌ها: برچسب کدومه بابا, همینه که هست
[ 90/10/22 ] [ 20:48 ] [ مجتبی ] [ ]

آقا من دو روزه یه دغدغه ی خیلی جدی دارم.

این دغدغه از شروع سال 2012 حادث شد.

تاریخ گوشه ی دسکتاپ 1/1/2012 رو نشون میداد.

بعد با یه حساب سر انگشتی یادم اومد که 12/12/2012 تولدمه.

بعد از طرفی میگن جهان دیگه به سلامتی داره تموم میشه. (حالا تو رو به خدا پز عاقل اندر سفیه نگیرین که چرته این چیزا و دروغه و مردم و اسکول کردن و اینا، خودم استاد این حرفام. بر فرض صحت این ادعا عرض می کنم)

الان غصه ام گرفته که وقت میشه قبل تموم شدن دنیا و تو این روز عزیز و خاص جشن تولد بگیرم یا نه؟!


برچسب‌ها: پایان دنیا, 12-12-2012, دغدغه, جشن تولد مجتبی
[ 90/10/12 ] [ 23:55 ] [ مجتبی ] [ ]

نگانده ی این سطور درست الان که ساعت 2:29 بامداد پنج شنبه است، بسیار احساس گرسنگی می کند و حال ندارد تا آشپزخانه و سر یخچال هم برود. ضمنن به شدت دغدغه ی اینکه آن بنده ی خدایی که قرار است روزی بالاخره سوار نگارنده شود، به قول آن شاعر علیه الرحمه: "کجاست؟ چیکار می کنه؟ الان تو فکر چیه؟" راحتش نمی گذارد و ای کاش آدمی به جای اختراع ماشین که این همه ترافیک ایجاد می کند و اعصاب نگارنده را به هم می ریزد، قدمی برای رفع احتیاجات این شکلی جوانان این مرز و بوم بر می داشت که به جای فکر کردن به این چیزهای بیهوده، به فکر سازندگی و تولید و آبادانی و شکوفایی و اصلاح الگوی مصرف و جهاد اقتصادی باشند.

من رفتم یه چیزی بخورم، معده ام سوزش گرفت دیگه.

* تیتر ژانری بود در مرحوم گودر که اغلب توسط دختر حاجی شئر می شد.

[ 90/10/08 ] [ 2:46 ] [ مجتبی ] [ ]

حالا که شروع کردم نمی دونم تا کی می خوام بنویسم، پس هر جا خسته شدید پیشنهاد می کنم به خودتون استراحت بدید، این پست هست. هم زمان 90 هم می بینم، پس هر جا هم احساس کردید زدم جاده خاکی تقصیر عادل فردوسی پوره.

شروع: 10 دقیقه نیمه شب

اعتراف می کنم به شدت صبورم. باور بفرمایید جدی عرض می کنم. مثلن شما فکر می کنید یک کاربر اینترنت چند سال می تواند از فناوری دایال آپ برای وب گردی استفاده کند؟ 1 سال؟ 2 سال؟ 3 سال؟ پس چند سال؟ باید کاربر هر روزه یا یک جورهایی معتاد اینترنت باشید که درک کنید عمق فاجعه چند متر است. قریب به 8 سال هر روز با دایال آپ چرخیدن کاری نیست که از هر کس ساخته باشد. البته یکی دو نفری را هم می شناسم که شبیه این شرایط را تجربه کرده اند، ولی خب دیدن پیشرفت هر روزه ی اینترنت که حتی در کشور ما هم رخ می داد و باز تحمل هر روزه ی این سرعت چیز ساده ای نبود. هر روز هم به لیست بلند بالای سایت های فیلتر شده اضافه می شد و ما را مجبور می کرد که از فیلتر شکن استفاده کنیم که طبعن کاهش سرعت اولین عارضه ی این نرم افزارهاست و تازه آن ایام از وی پی ان و اینها خبری نبود. یادم هست اواخر خرداد امسال موضوع برنامه را صبر گذاشتیم. در جلسه ی انتخاب مهمانان هفته، بچه ها به شوخی اسم من را هم داخل لیست نوشتند که این موضوع مهر تاییدی است بر عرایض تا اینجای بنده. خلاصه به قول حافظ: « آن پریشانی شب های دراز و غم دل / همه در سایه گیسوی نگار آخر شد» که البته این نگار با آن نگاری که هنوز نیست در شهر که دل ما ببرد دوتاست و خب به اینترنت پر سرعت نزدیک تر است. یا به خاطر بیاورید همین ماجرای ماشین خریدن بنده را که با چه حواشی کم سابقه ای رو برو شد. اولش که اصلن نیروی انتظامی این مدلی که ما خواستیم را تا مدتی پلاک نمی کرد. بعد که مشکل حل شد، روز 7 آبان یعنی همان روزی که شیث و نصرتی آن عملیات محیر العقول را صورت دادند، تماس گرفتند که فلانی خبر خوبی برایت نداریم و ماشین شما در راه کارخانه به نمایندگی تصادف کرده و الخ. خلاصه گذشت و صبر و صبر و صبر تا دوباره گفتند این مدل شما گیر ضبط دارد که هنوز نرسیده و همه ی اینها 45 روز تاخیر را برای بنده به بار آورد و کلکسیونی بود از تمام مشکلات. طوری شد که خانم متصدی فروش نمایندگی هم اسمم را گذاشته بود آقای صبور! البته این صبوری و گهگاهی گذشت می تواند با پخمگی هم اشتباه گرفته شود که سعی کنید حداقل در مورد من به این اشتباه نیافتید. من اعتقاد دارم در جایی که مطمئنم داد و فریاد اثری جز اعصاب خردی خودم ندارد صبر کنم، تا به حال نتیجه ی بهتری از این رفتار گرفته ام. چیزهایی دیگری هم هست ولی بی خیال. ساعت شد 1:20 بامداد سه شنبه و این طولانی شدن تقصیر 90 است و بس.

در مورد تبریک های تولد فقط باید تشکر کنم و تشکر کنم و تشکر کنم. واقعن لطف کردید. به زودی هم جواب کامنت ها را خواهم داد. البته از این به بعد جواب کامنت هایی را می دهم که نیاز به جواب داشته باشند.

از کامنت های خصوصی هم خواهش می کنم آدرسی نام و نشانی چیزی بگذارند که قابل جواب دادن باشد.

ساعت شد 1:27 بامداد. تمامش کنم و دکمه ی ارسال مطلب را بزنم بهتر است. اگر تا اینجا خواندید سپاسگزار و خدا قوت.

آهان، راستی از این به بعد سعی می کنم قدری زود به زود بنویسم و کوتاه تر. همین.

[ 90/09/29 ] [ 1:50 ] [ مجتبی ] [ ]

پنجمین باره که توی این وبلاگ دارم از تولد می نویسم و از این بابت خدا رو شکر.

من که نبودم و طبعن یادم نیست، ولی میگن که بامداد جمعه ای متولد شدم که برخی کارشناسان این اتفاق رو، اولین دلیل بر تعطیلی حقیر می دونن. اما خب چون فقط نیم ساعت از نیمه شب گذشته بود، اونقدر شدید نیست که نشه ازش چشم پوشی کرد. از طرفی میشه کلی معنوی هم نگاه کرد به این مساله که الان حسش نیست.

داخل پرانتز: به دلیل وقوع جنگ در اون سالی که بنده دیده به جهان گشودم در صفحه ی فوت شناسنامه ام یک /شهادت هم وجود داره، اما به عنوان آپشنی بی مصرف باقی مونده. این رو فقط از اون بابت گفتم که بدونین چه قدر پیش کسوتم و کمی هم مطلب مناسبتی بشه. تازه شماره شناسنامه ام هم 4 رقمیه! (این هم بابت فخر فروشی به دوستانی که هنوز شماره شناسنامه شون رو حفظ نیستن از بس که رقم داره)

24 سال پر شد، در خوش بینانه ترین حالت ممکن و بدون در نظر گرفتن موارد استثناء که در طول عمر، کسی به گردشون نمی رسه، یک سوم از عمر شریفم گذشت که بیش از یک سوم این مقدار هم در خواب بود. عیبی نداره، ولی الان کنجکاو اون دو سوم باقی مونده ام که چه شکلیه، به نظرم خیلی هیجان انگیزه. هی تو ذهنم تصویرش می کنم.

در آخر هم تشکر از همه ی دوستایی که از ابتدای ماه آذر تا الان تبریک گفتن و شرمنده به خاطر اینکه نتونستم جواب بدم، باور بفرمایید اوضاع اینترنتم زیاد جالب نیست اما به زودی قراره مرتفع بشه.

موفق...

[ 90/09/21 ] [ 0:19 ] [ مجتبی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

پلاتوی شروع

من آن گلبرگ مغرورم که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک و این نه منم من نه من منم من و نگویم که مرا از قفس آزاد کنید بلکه من از تو راه برگشتی ندارم و طبعن از پشت شب های بی خاطره آمدم...
می بینمشون
ما دیدیم، شما هم ببین
آمار واقعی